سيد ظهير الدين مرعشى
107
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
را به دو داد ، و خود به استراباد رفت و جمعى از امراى استراباد كه اثر عصيان از ايشان معلوم كرده بود بفرمود تا به ميدان گردن زدند . سنقراينانج از رى گريخته نزد او آمد و بهرامه كلاديه او را با دو سه هزار مرد فرود آورد و ضيافت به اعلى درجه كرد و در همّت و مرتبت تمام بود و در سياست نيز همچنين بود و سياست او غالب به چوب زدن بود . چنانچه معروف است او را : بايد چوب حسنى زد ! و در هر منزلى كه چند روز بنشستى از كشتگان گورستان پديد آمدى ! و دختر سنقراينانج را براى پسر خود بخواست ، و چون با او وصلت كرد گفت : مرا مدد مىبايد تا به رى بروم ، چهار هزار سواره و پياده به او داد تا به رى رفت و به مزدقان مصافّ داد و ايلدگز را بكشت و به محمد اتابك رسيدند و خواستند تا او را بگيرند ، گفت : او را رها كنيد و مگيريد كه او كودك است . و قلعهء طبرك را عمارت نمود . اين بود كه مردم لارجان از كفر و بىدينى باحرب لارجانى به ستوه آمدند كه آن بىدين ، زنان مردم را به مجلس شراب بردى ، و به تهوّر دست و پا و گوش مردم بىگناه را بريدى ، و زنان را به اسارت بردى ! و كودكان را تازيانه زدى ! و اگر زنها در آن نفرت نمودندى ، آنها را به عنف به نكاح غلامان درآوردندى ! تا اتّفاقا در نخجير حوالى لار غلامان او را تنها يافتند و از اسب پايين كشيدند و دست و پاى او را ببريدند و بگريختند و به عراق رفتند و لارجان از ظلم آن ملعون خلاصى يافت . باحرب را پسرى يك ساله بود كينهخوار نام . على لارجانى كه سپهسالار پدر او بود او را به حكومت بنشاند و گفت : من اتابك اويم . علاء الدوله چون از اين حال خبر يافت ، نزد امير على فرستاد كه تو در اين ميان چه هستى ؟ باحرب خدمتگار من بود ، و پسر او خواهرزادهء من است . ولايت را من ضبط مىكنم ، تا چون پسر بزرگ شود ، به دو سپارم . چون امير على اين سخن بشنيد ، جمله خزاين و دفاين را - كه بود - برداشت و به رى رفت و به خدمت اتابك ايلدگز پيوست و مردم لارجان به خدمت علاء الدوله حسن آمدند و قلعهها را بسپردند و جهت بازماندگان منوچهر وظايف پديد كرد .